
همه چیز تمام شده است. تمام روزهای نبودنت اما ادامه دارد. ۴۰ روز است که نیستی و تو را ندیدهام.بابا، کاش مرا هم با خودت برده بودی.شاید اگر مادرم نبود و دلبستگیام به امیر، خودم با تو می آمدم. امروز در تنها مراسم یادبودی که برایت گرفتیم، آدمهایی آمدند که حتی فکرش را هم نمیکردم. و آدمهایی نیامدند که...از میان آنان که آمده بودند تنها چند نفر به من که رسیدند خودشان را گم و گور کردند...به من که رسیدند...کاش میتوانستم شبیه تو باشم.بزرگ، عجیب. با دلی که خالی بود از کینه و سرشار از مهر.هنوز نمیتوانم سراغ ص...
ادامه مطلب
درون آینهی رو به رو چه میبینی...پس از سالها دوری، حالا این صدای همایون است که در تمام وجودم میپیچد و تار و پود تنم را انگار از هم میشکافد...باران تن خستهی زمین را میشوید.xa0آن روز هم باران میآمد...
ادامه مطلب