۹۸، سال بلوا بود. دلم نمیخواهد بیش از همین یک جمله از آن سخن بگویم.
نمیدانم چند وقت دیگر فرصت نفس کشیدن دارم. شاید برای همین است که دلم میخواهد از تو بنویسم.
از تو که سراپا خواهش شدی،
تا ۹۹ را با حالی متفاوت آغاز کنیم.
من اما برای اولین بار در عمرم، سال تحویل را در رختخواب ماندم و حتی قصد بیدار شدن هم نداشتم. با این همه اما چند دقیقه مانده به تحویل سال، از خواب پریدم و پیامهای تو را دیدم، شمارش معکوست را و یک خوشبینی ذاتی به روزهای پیش رو که من هنوز نمیدانم چرا...
دو هفته است که تو را ندیدهام...
تو مدام از دلتنگیهایت سخن میگویی و من بلاخره امروز صبح، وقتی به رسم هرروز پشت میز کار عزیزم نشستم، جای خالی دستانت در میان انگشتهایم را حس کردم و گریستم...این اولین بار بود که از دوری تو اشک بر گونهام میچکید.
مامان طبق معلوم سرزده به اتاقم آمد و وقتی اشکهای بی صدایم را که تلاش میکردم آنها را نبیند، دید، عکس تو را از کمد میز تحریرم بیرون آورد و روی میز، جلوی چشمانم گذاشت.
کجایی یار...کجایی که زخمهای دلتنگی مرا مرهم گذاری؟
نمیدانم هنوز مثل روزهای اول آشناییمان به این نوشتهها سر میزنی یا نه؟ نمیدانم هنوز شوق خواندن این اراجیف در وجودت هست یانه...نمیدانم تو هنوز همان پسر ساده دل چند سال پیش هستی که در اولین شب از اولین ماه فصل تابستان، به من از علاقهاش گفت یا در این جماعت دریده، ...
اما میدانم، میدانم که با این همه هنوز دوستت دارم.
ما سالهای بلوای زیادی را پشت سر گذاشتهایم.
ما، لبخندها و اشکهای بسیار چشیدهایم.
ما زندگی را عادت کردهایم و اکنون این مردگیست که به آن هم عادت میکنیم.
دلم برای کافهگردیهایمان، برای دیدن دوستانم، برای قدم زدن با تو و زیر درختان انجیر نشستن و غذا خوردن،
برای نگاه کردن به چشمهایت و گرفتن دستهایت، تنگ شده است.
دلم برای شهر تنگ شده است. حتی برای ایستادنهایم در ایستگاه اتوبوس.
به آیندهی نامعلوم و مبهممان فکر میکنم. نگرانی تمام وجودم را فشرده میکند. هوا سرد است و باران میبارد.
پوست دستهایم تکه تکه شده است.
از وجودم خستگی میچکد.
چرا تمام نمیشود این کابوس؟
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87