خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

خرید بک لینک

این روزهای من...
میدانی من آن قدر در ذهنم با تو سخن میگویم که دیگر نوشتنم نمیآید. احساس خستگی و ضعف میکنم. انگار کارهایم هرگز قرار نیست کمتر شوند. شبیه رباتی شدهام که هرروز برای بقا، همان کارهای روز قبل را تکرار میکند. انگار با خودم در مسابقهام. گاهی از فرط خستگی و بدن درد، دیگر توانی برای نشستن پشت میز هم برایم باقی نمیماند. شاید دچار وسواس شدهام. انگار کسی در مغزم میگوید بلند شو هنوز فلان کار را انجام ندادهای...یاد نگرفتهام که خوابیدن بد نیست. استراحت برای بدن لازم است و من آدمم. آدمی که نیاز به تفریح دارد. تمام زندگیام خلاصه شده در کار. در بهترین بودن. در راضی نگه داشتن همگان.
حتی دیگر وقت نمیکنم که به خودم فکر کنم. به خواستههایم...
زندگی مشترک همان طور که قبلا فکر میکردم پر از چالش و مسئولیت است. البته که با تمام سختیهایش خوبیهای فراوانی هم دارد.
چند روز پیش بلاخره دل را به دریا زدم و با امیر به دانشکده رفتم.
به دیدار شیری عزیزم. چقدر عوض شده بود...چقدر دلم میخواست جبر جغرافیا نبود و میتوانستم مثل هر شاگرد دیگری او را مثل یک استاد در آغوش بگیرم. به او ادای احترام کنم و بگویم که چقدر دلتنگش بودهام.
نمیدانی چقدر برایم لذت بخش بود که از جانب او تحسین میشدم. باور نمیکردم روزی از من چنین تعریف کند. روزی برایم از خاطرات کودکی و جوانیاش بگوید. از آنها که رفتهاند. و برای ما ابراز نگرانی کند، که ماندهایم. گفت آدم وقتی شخص خاصی را میبیند، اگر کمی باهوش باشد میتواند تشخیص دهد که آن شخص، از دنیای دیگری ست. چقدر برایم عجیب بود که او تمام این سالها مرا آدم "خاصی" میدانسته. دختری که به دسته گل تشبیهش میکرد و از سلیقه و سواد و جدیت و اخلاق و...اش میگفت، من بودم؟!
باید اعتراف کنم که برایم لذت بخش بود. تا کنون از تعریف کسی اینطور به وجد نیامده بودم. گفتگویمان نزدیک به سه ساعت طول کشید و در نهایت به امیرگفت قدر این دسته گل را بداند و با چند آرزوی زیبا، در حالی که باور نمیکرد چطور زمان گذشته است، از او خداحافظی کردیم.
دلم میخواست همهی آن دیوارها و اتاقها را لمس کنم. هوای آنجا را بو کنم و ساعتها آنجا بمانم اما حتی ۱ دقیقه هم نماندم. به هیچ جای بخش سر نزدم و به خانه برگشتم. تنها در راه برگشت از راهرویی که به اتاق شیری میخورد، نگاهم به پنجرهای افتاد که سالها پیش، روزها و ساعتهای زیادی را پشت آن به انتظار سپری کرده بودم.
آن روزهای سخت و پرتنش...
حالا آن پنجره به قدری غبار گرفته بود که به سختی میشد خیابان را از آن به تماشا نشست. خیابانی که روزی تمام آدمهایی که میشناختم، از آن رد میشدند بی آنکه بدانند کسی آنها را میبیند.
...........................................................
این اولین شبیست که تو بدون من به سفر رفتهای و کنارم نیستی. آنقدر اشک ریختهام که چشمهایم شبیه بادکنک شدهاند. قرار است سه شب را بی تو سر کنم. پایت را که از خانه بیرون گذاشتی بغضم ترکید. این دوریات آزمون تلخ زنده به گوریست انگار...
آخرین لباست را آنقدر بوییدم که اشکهایم بند آمد. دلم میخواست در خانه تنها باشم اما چه خوب شد که به زور پدرم به منزل آنها رفتم و کمی حواسم از آیندهی پیش رو و تصور شبها و روزهای تنها ماندنم پرت شد...............................
امشب دومین شبیست که تو نیستی و من هنوز هم منتظرم به اتاق خواب بیایی و لیوان آبی که هر شب برایم میآوردی را بیاوری.
باز هم پای تهران در زندگیام باز شدهاست. این شهر لعنتی انگار قصد ندارد دست از سر زندکی من بردارد.
در سومین شب از نبودنت اتفاقهایی افتاد که مرا در بهتی عمیق فرو برد.
اتفاقی که آن را درست چند وقت پیش در خواب دیده بودم.
حالا چند روز از آمدنت گذشته و قرار است این بار با هم به تهران برویم. فکر میکردم سفر زیبایی در پیش خواهیم داشت اما... این لجنزار تمامی ندارد. تهران به من نمیآید. از یک سو خبر گرم شدن شدید و بی سابقهی هوا درست در همان سه روزی که قرار است آنجا باشیم، از سوی دیگر آن اتفاقی که لحظه لحظهی زندگی و نفس کشیدن را برایم زهر کرده است و از همه بدتر خونریزی در سفر...
ترکیب این همه کصافط چه شود...
راستش را بخواهی میترسم. این تهران اگر تو را هم از من بگیرد...از اینکه بروی و عوض شوی میترسم. از آب و هوای تهران که آدمها را سرد و بی تفاوت میکند میترسم. از گرگهایش که گرسنه به انتظار نشستهاند میترسم...
کاش میتوانستم دردم را بنویسم. یا حداقل به کسی بگویم. اما نمیشود. میدانی آدم برخی دردها را باید باخود به گور ببرد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۳ساعت &nbsp توسط ن  | 

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 15:38

صفحه بندی