همه چیز شبیه خواب بود.
لمس دستهایت، یادم آورد که هنوز زندهام.
نگاهت روحم را از این جسم خسته برای چند ساعت دور کرد.
حالا میتوانم دوباره روزها و شبهایم را با خیالهایم سر کنم.
گرچه تو میدانی من از یادآوری خاطرات، تلخ یا شیرین، بیزارم.
اما مگر بیزاری نیز نوعی از عشق نیست؟
تو از روزهایی میگویی که از ما عبور کردهاند. از تلخیها و خوشیها.
از اولین دیدار و اولین جرقهی احساسات خفتهات. من اما...
مرا ببخش که نمیخواهم کلامی از خاطرات خوبمان را بازگو کنی. که نمیخواهم بشنوم.
این یادآوریها مگر جز حسرت برایمان ارمغانی دارند؟
۴ روز از دیدارمان گذشته است.
آن روز، شبیه اولین دیدار، مضطرب بودم.
با دستهای یخ زده و قلبی که ضربانش را در سینه احساس میکردم به دیدنت آمدم. موهایت بلند شده بود:) پشت موهایت هنوز نم داشت. صورتت کمی چاقتر به نظر میرسید. و بوی ملایم عطرت، آن ترکیب دوست داشتنی از تو را، بیشتر شبیه تو میکرد.
این دومین بار بود که نتوانستم هدیهات را حدس بزنم...
عطری که دوران نوجوانی و جوانی را برایم پررنگ میکرد. این عطر را روزی از پدرم هدیه گرفته بودم... آن قدر دوستش داشتم که هنوز روبان دور قوطیاش را نگه داشتهام.
به تو نگاه میکردم. به تو که انگار راهِ ماندن در قلب مرا خوب پیدا کردهای.
ساعت ۲۲.۲۲ شب است.
تو کیلومترها از من دور افتادهای و من نه به روزهای از دست رفته، نه به روزهای پیش رو، که تنها به این ثانیه و این دقایق فکر میکنم. به دقیقهای که بگویی:
"آمدم خانوم جان"
خانوم...نه بانو، نه مادام، نه هیچ چیز دیگری. تنها همین یک کلمه را میخواستم.
ما روزهای زیادی را دور از هم پشت سر گذاشتهایم یار...
روزهایی که از فرط خستگی و پر کاری، سهممان از هم، گفتن یک "سلام" بود و شنیدن یک "شب بخیر".
روزهایی که برای سه دقیقه بیشتر ماندن من، دستهایم را رها نمیکردی و چشم به ثانیه شمار ساعت میدوختی.
روزهایی که کنار هم اشک میریختیم،
غمهایمان را میباریدیم. شادیهایمان را در برف گلوله میکردیم.
امیر...زندگی با ما سر جنگ دارد.
آی زندگی...زندگی...زندگی...
چشمهایم را میبندم و به برق چشمهایت به هنگام چشیدن آن لطیفههای گردویی که با پسته درست شده بودند، میرسم.
نمیدانی با چه وسواسی آنها را برایت در ظرف چیده بودم...
فکر نمیکردم با یک تکان ماشین...:)
برای دومین بار با تو به پناهگاهمان آمدم.
به خانهای که هیچ نشانهای از زندگی در آن نیست اما زنده است. چون تو زندهای.
همان قدر زنده و همان قدر واقعی.
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 116