23 فروردین 99

خرید بک لینک

دو شب پیش، فرمانده را در خواب دیدم.

فقط همین یک جمله کافیست برای توصیف خراب شدن تمام این دو روز.

ساعت ۱:۳۰ بامداد ۲۳ فروردین است.

قرار است چند ساعت دیگر تو را ببینم. بعد از ۷ روز.

و تو شمارش معکوس را آغاز کردهای.

دلم برایت تنگ شده است:)

احساس عجیبی بود وقتی به تو گوشزد میکردم که خانه چه چیزهایی احتیاج دارد. خانهی خالی ما...ما یا تو؟ هنوز نمیدانم.

این خانهی خالی ساکت اما برای من، و شاید برای تو، پناهگاهیست برای فرار از آدمیان و روزمرگیهایمان. پناهگاهی برای فکر نکردن به تمام پیشامدهای هولناکی که...

بگذریم. کلافگی این روزهایم را بگذار به حساب همان اتفاقی که خودت میدانی.

ساعت هشت شب را نشان میدهد.

امروز بیست و چهارمین روز از فروردین است.

دیروز در این ساعت باران میبارید و من و تو در حالی که از سوپر مارکت نزدیک خانه بیرون میآمدیم، تمام تلاشمان را میکردیم که کیسهها به لباسهایمان برخورد نکنند...

زندگی بیش از حد کسالت بار شده انارام. چهقدر خوشحالم که تو نیستی، نیستی که ببینی چه طور برای یک خرید کردن ساده چند ساعت از وقتمان به زباله دان زمان ریخته میشود.

دیگر حتی برایم رغبتی نمانده که در آینه به صورتم نگاه کنم. هر روز با موهای ژولیده از خواب بیدار میشوم و مثل یک موجود بی جان کارهای از پیش تعیین شده را انجام میدهم...

شاید هیچ گاه در زندگیام تا این حد از آمدن شب ووقت خواب خوشحال نشدهام!!

حتی قناریها دیگر نمیخوانند... شاید میفهمند اتفاقی در حال افتادن است.

چهقدر فروردین را دوست ندارم...

چهقدر دلم میخواهد با تو از سیاهیهای ذهن آشفتهام سخن بگویم، اما نمیتوانم.

دلم میخواهد خودت نگاهم را بخوانی. اما کدام نگاه؟

کاش میتوانستم بنویسم...

کاش هیچ چیزمیان ما، من و تو، مانع نبود.

شاید، چهقدر، کاش...

متنفرم از کلمات. کلمات ملعون بیمصرف.

به چشمهایت خیره نگاه میکردم، تو از کجای زندگی با من همراه شدی؟

انگار حضورت در این سالها را از یاد برده بودم. حضور و نقطهی آغاز داستان تو را.

نمیدانستم اولین بار کجا دستهایت را میان انگشتهایم فشردم، یا چه زمانی به تو جملهی دوستت

دارم را گفتم. نمیدانستم چهطور ذره ذره در وجودم رخنه کردی و مرا تبدیل کردی به موجودی که گاهی

برایم غریبه میشود.

انگار هیچ چیز نمیدانم...

شاید این هضیانها خاصیت تنها ماندن است. خاصیت دور ماندن از آدمها...دور بودن از تو...

باید شش روز دیگر برای دیدار بعدیمان صبر کنم. شش روز...شش شب...

هر بار، انگار آخرین دیدار است. ثانیه به ثانیهی این دیدارها مثل برق میگذرند.

تو چراغ خانه را خاموش میکنی و من باز هم به تو نگاه میکنم تا برای چند ثانیه فراموش کنم که وقت

رفتن است. وقت دور شدن...وقت نماندن...وقت خاموشی...و تا دیدار بعد، به اندازهی یک قرن فاصله

است...

تو فکر میکنی تا آن زمان، ما زنده میمانیم؟

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:28

صفحه بندی