مرگ در میزند

خرید بک لینک

دلم میخواهد از این روزهای زندگی برایت بنویسم. اما نوشتن برایم سخت شده است. احساس میکنم آنطور که دلم میخواهد نمیتوانم به تمام کارهایم رسیدگی کنم. راستش مدیریت زمان برایم سخت است.
میدانستم مسئولیت زندگی مشترک را پذیرفتن، کار سادهای نیست. 
تو در حال درس خواندنی و من دراز کشیدهام. خستهام. به کارهای فردا فکر میکنم. به روز بعد از فردا... 
دلم خواب میخواهد. کمی ورزش. کمی پیاده روی. کمی چاق شدهام و این اصلا برایم پذیرفته شده نیست. از خودم بدم میآید. 
کاش میتوانستم روزها کمی راه بروم. 
کاش زمان بیشتری داشتم.
..............................................................
اینجا که من نشستهام، کنار بخاری هوا مطبوع است. پاهایم را به بخاری چسباندهام. هنوز دستم درد میکند. این واکسن کل بدنم را به هم ریخته است. نمیدانم با این حجم از دلخوری چه کنم. 
این چند هفتهی بیماریام سخت گذشت. آنقدر سخت که نسبت به هر چیزی احساس انزجار میکنم. چرا تمام نمیشود...
...........................
۱ ساعت و ۱۰ دقیقه از نیمه شب گذشته است. 
تو به خواب عمیقی فرو رفتهای. از درد صورتت قرمز شده بود. چشمهایت انگار میخواست از حدقه بیرون بدود...و من از شدت درماندگی اشک میریختم. هر چه مسکن بود را خوردی و بعد کم کم پلکهایت سنگین شد...
صورت روشنت، شبیه چهرهی کودکی معصوم شدهاست که از شدت درد به خواب فرو رفته.
............................
شبیه یک درد مشترک..
من فقط احساس کردم که باید چیزی بگویم. جملهای...به فرمانده که عزیزی را از دست داده بود. به راستی که انسان چه پیچیده است. احساسات بیان نشده گاهی زخمهای عمیقی به جا میگذارند و شاید برای همین است که من مدتهاست تلاش میکنم در مواقعی که باید سخن بگویم، سکوت نکنم. 
آن روز صدای موسیو، از پشت تلفن به گوشم میرسید. بعد از ماهها. اما دیگر دلخور نبودم.
دیگر هیچ حسی نداشتم. نه حسرت نه دلخوری، نه ناراحتی. 
.............................................
به وقت جمعه ۶ اسفند ساعت ۲:۰۲ بامداد است که این نوشته را مینویسم. 
تا این ساعت درگیر کارهای آموزشگاه بودم. تو  کنارم دراز کشیده بودی و مشغول چک کردن برنامهی روزهای آیندهات. 
پشت شانهام درد میکند. حال پدربزرگ هیچ خوب نیست... این روزها فقط دنبال بهانهای برای اشک ریختنم. تمام کودکیام شبیه پردهی سینما به مقابل چشمهایم میآید...پدربزرگ...جناب سرهنگ عزیزم...چطور باور کنم که...
چه خوب است که تو کنارم هستی. 
اما مادرم تنهاست...تنها تر از همیشه... 
احساس میکنم در سرم چیزی رشد میکند. چیزی شبیه به تومور مغزی. 
این روزها فکر است و فکر و باز هم فکر...
کاش میتوانستم مغزم را از کار بیندازم. 
راستی شنبه میخواهم موهایم را کوتاه کنم...
خستهام. زمانی برای رسیدگی به این دستهی جارو را ندارم. 
نمیدانم چند روز دیگر چه اتفاقی میافتد...
نمیخواهم بدانم. کاش خواب بیاید و مرا با خود به دنیای آرامش ببرد. 
پدربزرگ درست دو روز قبل از اینکه چشمهایش را ببندد آخرین جملهاش را به من گفت:
مبارک باشه...
تولدم را میگفت. 
با هر بار به یاد آوردن چهرهاش در آن لحظه، پر از اشک میشوم...خون میشوم و بر زمین میبارم...
کاش مرگ، از جنس دوری نبود. از جنس دلتنگی نبود...
کاش مرگ...
چهقدر خستهام...

 |+| نوشته شده در  جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰ساعت &nbsp توسط ن  | 

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 6:35

صفحه بندی