معشوق جان به بهار آغشته ی منی

خرید بک لینک

این ابرها از جان آبی آسمان چه میخواهند؟
ما، من و تو، بارها این مسیر را رفتهایم و نرسیدهایم.
این سالها از جان عمر ما چه میخواهند؟
این خاصیت پاییز است که لحظههایش کش میآیند... که نبودنت کش میآید...که دلتنگیام خفه میشود...
تو که سرنوشت مرا رقم میزنی بگو. از جان خستهام دیگر چه میخواهی؟
توراست میگویی. من هرگز اینگونه نبودهام. اینگونه فجیع، عصبی، خسته وناتوان...
چون هرگز ناامید نبودهام.
حالا نمیدانم چرا از خواب بیدار میشوم. چرا سر کار میروم. چرا کتاب میخوانم و چرا هنوز باتو حرف میزنم.
دلم برای دستهایت تنگ میشود. برای صدایت وقتی واژهها را آرام آرام درست کنار گوشم زمزمه میکنی و من نگاهت نمیکنم. دلم برای نگاهت که خیره به چشمهایم میمانَد، تنگ میشود...هرگز در زندگی تااین اندازه بی انگیزه نبودهام. رییس خوشحال است که جرات کردم بگویم دوستت دارم. اما برای این رکود و خستگی بی سابقه، مرا سرزنش میکند...
انگارهمه چشمشان به من است که حرکت بعدی مرادراین صفحهی بی پایان شطرنج زندگی ببینند...من اما نشستهام و از جایم تکان نمیخورم. تو را درخیالم میبینم. باتو حرف میزنم. خواب میبینم. خواب زندگی و رویاهای از دست رفته...خواب تو...که نمیدانم تا کجا میمانی.
سعید هم رفت...پدر دوباره اشک میریزد...من به حجم اتفاقات پیش آمده در چند سال اخیر فکر میکنم.
به اینکه تو از کجا پیدا شدی و ...
هنوز باورم نمیشود که دوستت دارم...که تو هم مرا دوست داری...که برای بودنم در زندگیات سفت و سخت ایستادهای...نمیروی...رفتن را هنوز یاد نگرفتهای...
این بار را برای تو مینویسم که اعتراض میکنی به بی حوصلگیام. برای تو که کنارم نیستی اما...برای تو که از دیدنت منع شدهام اما...برای تو که دوستت دارم اما...
نمینویسم چون دوستت دارم. چون نبودنت در من رشد میکند و اگر بنویسم...اگر یادم بیاید که چقدر دلتنگ توام...که چقدر...چرا نمیتوانم حرف بزنم...چرا نمیگویم...از چه میترسم؟ نامش ترس است؟ گمان نمیکنم...تو با عشق کتابی که به تو هدیه دادم را میخوانی...و هنوز باعشق نامم را صدا میزنی...هنوز وقتی نگاهم میکنی...نگاهت، هر چه نگاه درمن جامانده است را میشورد و به زمین میریزد...کاش زودتر دیده بودمت...کاش امیدی در من مانده بود برای ادامه...برای دوست داشتن...برای دوست داشته شدن...برای لذت بردن از گرمای دستهایت...برای درآغوش فشردنت...کاش فقط کمی زودتر دیده بودمت...در روزهایی که مثل خودت بودم...محکم...نه حالا که از نفس افتادهام و سیلاب زندگی امانم را بریده...درانتظار هیچ دست نجاتی نیستم...حتی دست تو که برایم شفابخش است...نه...دیگر منتظر هیچ معجزه و اتفاقی نیستم...حتی اگر روزی این قاطعیت بی حد و مرزت را زمین بگذاری، اگر روزی بروی هم تنها رفتنت را تماشا میکنم...بامن حرف بزن...بامن حرف بزن...با من که برای تو مینویسم...به نام تو...به عشق تو...بامن فقط کمی، حرف بزن...مرا از آنچه نمیخواهم رها کن...از کسانی که روزی این جاده را خراب کردهاند...پلها را شکستهاند و اکنون...میخواهم از تو لبریز شوم...تو راست میگویی...دوست داشتن را احتمال رسیدن یا نرسیدن کم و زیاد نمیکند...آدم اختیار دلش را که دارد...ندارد؟

حالا که باران میبارد

از قول من به باران بی امان بگو

دل اگر دل باشد

آب از آسیاب علاقهاش نمیافتد

دیگران نگفتند...تو اما بگو...

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 19:26

صفحه بندی