جهان پیشینم را انکار میکنم...جهان تازه ام را دوست نمیدارم

خرید بک لینک

چو شیرینتر نمود ای جان
مها شور و بلای بلای تو
نهادم جان شیرین را
که میسوزد برای برای برای تو
با صدای دلنشینش میخواند و مرا به روزهای اول حضورت در زندگیام میبرد. روزهایی که با شنیدن نام تو احساس میکردم پشت شانههایم تیر میکشد و مرا حسی عجیب در حصار خود میگرفت.
هر چه میگویی، آن نیست که میخواهم بشنوم. این انتظاریست که خودت ریشهاش را در من دواندی...
میگویی از نگاهِ به میز خیره شدهام، غم و اضطراب میچکد...
میپرسی چرا نگاهت نمیکنم، آنگاه خیره نگاهم میکنی...آنقدر که سرم را روی شانههایت میگذارم تا از سنگینی نگاهت بگریزم.
باران میبارد. قطرههای باران به پنجرهی اتاقم چنگ میزنند و من به تو فکر میکنم. سرم سنگین است و چشمهایم را به زور باز نگه داشتهام...به تو گفته بودم که اگر سرما به سراغم بیاید...حالا سرماخوردگی عزیزهرسال به سراغم آمده و من...
چقدر قرص خوردم تا توانستم بیایم و ببینمت...آمدم اما تو را ندیدم...مشتی حرف شنیدم، زمان گذشت و من بی آنکه دستهایت را زیر این باران بگیرم، بی آنکه حتی کمی نگاهت کنم، از تو جدا شدم...
برای اولین بار، این من بودم که شاهد رفتنت شدم. همیشه تو نگاهم میکردی و من دور میشدم...این بار ...دلم میخواست زیر آن باران باتو حرف بزنم، نگاهت کنم و دستهایت را بگیرم. فقط همین. من از این دنیا اگر تنها دستهای تو را بخواهم، زیاد است؟
باران هنوز به شیشه ی اتاقم چنگ میزند. دلم میخواهد از جایم بلند شوم و دانههای نرم و لطیفش را لمس کنم اما نمیتوانم...
کاش میتوانستی اینجا باشی. اینجا. کنار من. آنگاه شاید درد کمتری به جانم میافتاد. احساس ناتوانی میکنم. احساس ضعف...کاش این کابوس هزارساله تمام میشد...
کاش من بودم، تو و دنیایی که ما را نمیشناخت. بی دغدغهی فردا...آسوده خاطر...رها...سرمست...بدون ترس...بی گریز...
پس گریزگاه کجاست اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 19:26

صفحه بندی