آذر

خرید بک لینک

توآن مفهوم مجردی که دستهایت بوی زندگی میدهد...
ونگاهت،
نگاهت...
هر چه نگاه در من جامانده را به یغما میبرد.
بی تابی، واژهای که نمیافتمش.
در رویایی دست و پا میزنم که هیچ به واقعیت نزدیک نیست.
دلم برای کسی تنگ میشود که نیست.
دستهای کسی را میخواهم که دور است...
از من خواستی ناامید نباشم.
امید، آنگاه که به خواب سنگینی فرو میرود را میتوان بیدار کرد؟
وقتی میمیرد چه؟ مردهای را دیدهای که زنده شود؟
برای چه کسی اشک میریزی؟
برای چه کسی سپیده دم صبح از خواب خوش زمستانی بیدار میشوی...
چقدر منتظر بودم واژه ای برای حسم بیابم. التهاب...چیزی میان علاقه و هوس.
التهاب عجیب و ناآشنایی تمام وجودم را تسخیر کرده است.
گل های نرگس روی میز اتاقم را میبویم و زمستان برایم پررنگ تر میشود. چه سرد است این پاییز...پس فرقش با زمستان چیست؟
تمایل...خواستن...
فکر میکنی میزان تمایل من به کنار توبودن چقدر است؟
وقتی میگویی تو رامیخواهم یعنی دقیقا چه چیز میخواهی؟
بودن؟ حضور؟ اصلا معنای به هم رسیدن چیست؟
کاش میتوانستم به قلبم فرمان دهم که تورا نخواهد...تو را کمتر بخواهد...
کاش میتوانستم به آسمان فرمان دهم بیشتر ببارد...عمیقتر...
فردا تو را خواهم دید؟
این شب تمام میشود؟
کاش طلوع فردا که چشمهایم را باز میکنم، چشمهای تو را ببینم...نه سقف این پناهگاه خستگیام را...

آذر آمده است...ماه تو...جای انگشتهایم بر شال گردنی که دور گردنت میپیچی، مانده است. چقدر دلم برای نگاهت تنگ شده...هنوز باور نمیکنم که تو را دوست دارم...عمیق...زیبا...عجیب...چه دلم تنگ است برای دستهای کشیده ات...

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 19:26

صفحه بندی