به ترانهای گوش میدهم که مردی افغانی آن را خوانده:
سرزمین من، خسته خسته از جفای...
سرزمین من، مثل چشم انتظاره
سرزمین من، مثل چشم پرغباره
سرزمین من، مثل قلب داغداره...
بعد از آن ترانهای فرانسوی با صدای دختری جوان. عاشقانه و لطیف.
تو اینجا نیستی و من خستهتر از خسته، به اتفاقهای شب گذشته فکر میکنم.
به پاسخ تو به آن دختر و پاسخ یوگی که صبرش تمام شد و تنها یک کلمه گفت:
"گمشو"
بعد از آن، تا ۴۵ دقیقه خندهام بند نیامد...
نمیدانم خنده بود یا گریهای در قالب خندهای عصبی...هر چه بود مامان ترسان نگاهم میکرد و مدام میپرسید چه شده...راستش خودم هم ترسیده بودم...بی آنکه بدانم چرا، تنها بلند میخندیدم...و بعد دوباره و دوباره...
دکتر گفت: هوادار هم زیاد داری...
و من احساس کردم چه حس لذیذیست که دوستانم درست آنلحظه که دلم میخواهد کسی چیزی بگوید، سخن میگویند.
کاش این حمایت رشد کند و بزرگتر شود. کاش این حمایت به لایههای ظلمهای عمیقتر اجتماعی برسد...
کاش این روزهای خاکستری بی امید، تمام شوند...کاش تو بیایی و دیگر نروی.
با دست و پای کبود شده روی میز آشپزخانه نشستهام و به قوری گل گاو زبان روی گاز نگاه میکنم. تمام بدنم درد است. کبودی زانوانم ترکیبی از بنفش، قرمز و قهوهای ست. بعد از سالها از تو خواستم به آن خیابان برویم. شیمی گیاه...همیشه دلم میخواست آنجا را ببینم. خانهی فرمانده را. از ابتدای ورودمان تصادف سختی از بیخ گوشمان گذشت. دلم میخواست زودتر از آنجا برویم اما... از من خواستی پیاده شوم...دلم میخواست در ماشین بمانم اما با تو آمدم...با هم به درون خانهای خالی و بی روح قدم گذاشتیم. اولین جایی که دلم میخواست ببینم تراس خانه بود. درش را که باز کردم، مشتی کبوتر مرده دیدم، افتاده بر لایهای از خاک و پر...چند ثانیه همانطور به آنجا خیره شدم و بعد با صدای پوزخند مشاور املاک که گفت: کبوترها هم اینجا مردهاند، در را بستم...دلم نمیخواست بقیهی خانه را ببینم. از آنجا که بیرون آمدیم، دیگر چیزی یادم نمیآید جز صدای هراسناک تو در لحظهی زمین خوردنم. چند مرد هم آنجا ایستاده بودند و مرا که پخش زمین شده بودم نگاه میکردند. به یاد نمیآورم که تو چطور مرا از زمین بلند کردی...فقط میدانم از میان آن همه چشم، به تو نگاه کردم و گفتم: نترس چیزی نیست، خوبم...
اما خوب نبودم... نمیتوانستم بایستم.
دلم میخواست از نگاه همه به جایی پناه ببرم. نمیدانم چهطور مرا به ماشین رساندی اما به یاد دارم که به تو گفتم چشمهایت را ببندی و تو نگاه نگرانت را از من گرفتی تا من بتوانم تمام بدنم را با دقت نگاه کنم. وقتی نگاهت کردم، اشکهایت را دیدم که از گونهات فرو میافتاد. تو خودت را مقصر میدانستی که آن لحظه دستهایم را نگرفته بودی و من به این فکر میکردم که کاش به سرم نزده بود که خانههای آنجا را ببینیم. کاش هرگز از ماشین پیاده نشده بودم...کاش آن کبوترها را ندیده بودم...نمیدانم، شاید هم خوب شد...شاید همینها باعث شوند که دیگر هرگز به آن محله و خیابان قدم نگذارم.
خستهام. به تمام این روزهای سخت فکر میکنم. با این همه اما لیوان گل گاو زبانم را سر میکشم و چشمهایم را میبندم. شاید در خواب آنچه را ببینم که میخواهم.
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106