۱۴ بهمن ۹۸

خرید بک لینک

شمع تولد بیست و هشت سالگیام را در کنار تو و اندک دوستان باقی ماندهام، فوت کردم. چشمهایم را بستم و دستانم را به تو سپردم و فراموش کردم که چیزهایی میدانم. فراموش کردم تا تو خوشحال باشی، شاید از خوشحالی تو، درون ملتهبم کمی آرام شود. تنها نگاه تو میتوانست احساس عمیق تنفر را از درونم بیرون بکشد. تنفر از موجودی که گمان میکردم شبیه آدم است، اما نبود.
هوا گرمتر شده است. امسال میتوانم بوی بهار را حس کنم. بهاری که چند سال است نه آمدنش را فهمیدهام نه رفتنش را.
به مسیری که آمدهایم فکر میکنم. به چشمهایمان که روزهای عمیقا سختی به خود دیدند.
به دستهایمان که خسته اما گرماند.
به احساسمان که هنوز بوی کهنگی به خود نگرفته.
به روزهای پیش رو فکر میکنم که از گذشته، سختتر از ما عبور خواهند کرد.
برای ما بزرگترین آرامش، هیچ نشنیدن است. ما اتفاقات خوش را مدتهاست فراموش و به ناگواری عادت کردهایم.
دلم رفتن میخواهد یار.
رفتن با تو از این دیار غروب زده.
این خاک که حتی لحظهای نفس نمیکشد. لحظهای سبز نمیشود.
دلم رفتن میخواهد یار.
من در آستانهی بیست و نه سالگی دلم چیزی را میخواهد که نباید.
این جبر جغرافیایی، روزی ما را از پای در میآورد.

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:44

صفحه بندی