فردا سراغ من بیا

خرید بک لینک

مهر آمد و انتظار بیهودهام بی سرانجام ماند. بی آنکه هیچ چیز تغییر کند. بی آنکه بارقهای از امید بر تاریکی این روزهایمان ببارد. انتظار، کشنده است. و بینتیجه بودنش، درد بی درمان.
موسیو درست میگوید اینکه بتوانی با کسی حرف بزنی و از دردهایت به او بگویی، اینکه ساعتها برای کسی که احساس میکنی تو را میفهمد توضیح بدهی و خسته نشوی احساس خوبیست، اما تصور کن کسی باشد که بی آنکه توضیح بشنود و تنها با یک اشاره، همه چیز را بفهمد.
فهمیده شدن حتما لذت بخشتر از شنیده شدن است. فهمیده شدن! چیزی که مدتهاست هیچ تصوری از آن ندارم.
احساسی که برایم بیگانه است. به این فکر میکنم که چطور کسی میتواند تنها از روی صدایم تشخیص دهد که آرنجم را روی میز گذاشتهام...
شاید آدمی پیچیدهتر از آن است که تصور میکنیم.
پاییز سر و کلهاش از میان گرمی تابستان کم کم پیدا میشود. باید فکرم را به روی تمام آنچه پاییز به یادم میآورد، ببندم. چشمهایم را ببندم و به صبح روز هشتم این ماه پاییزی فکر کنم که از در خانه بیرون آمدم و تو به وقت ساعت هفت صبح در کوچه منتظرم بودی!
شاید تو تنها کسی هستی که نیمی از احساسات بر باد رفتهی مرا به من بازگرداندهای و نیمهی دیگرش روزی با من به خاک سپرده میشود.
شب بود و فراز شهر...تو در آن آلاچیق کوچک دوست داشتنی، به من و غرولند هایم میخندیدی و من از شدت ناتوانی در برابر آن همه صبوری تو، دلم میخواست با تمام وجود ببارم.
روزی را به یاد میآورم که با خشمهایم از شنیدن حرف ناحق ، کارم را رها کردم و بی هیچ سخنی در آن گرمای قبل از ظهر، کوچه پس کوچههای محل کارم را قدم زدم...آن لحظه تنها صدای تو بود که از راه دور، آرامم کرد بی آنکه بگویم و بفهمی که از چیزی دلخورم...
شاید همیشه آرام شدن، در فهمیده شدن خلاصه نشود. شاید تنها یک حرف بی ربط یا حتی یک نگاه ساده، بتواند آتش خشمی را خاموش کند که با گله کردن، حرف زدن و فریاد کشیدن خاموش نمیشود. تو برای من همان نفهمیده شدن شیرینی، همان نگاه ساده و همان حرف بی ربط.
میدانم که من و تو تا فهمیدن و فهمیده شدن قرنها فاصله داریم. اما...

باد میآمد. موهایم روی پیشانیام میرقصید. خیره نگاهم میکرد که گفت:
تا حالا دقت کردی چقدر بعضی از حالتهای چهرهت شبیه دایی و برادرته؟
خندیدم.
من به روزهای نیامده فکر میکردم، به تمام آنچه بر ما گذشته بود، به حرفهای استاد...به آخرین جملهاش که گفت:" در تمام عمر، برای تو تنها یک چیز از خالق خواستم: اینکه اسیر نامرد نشوی"
من به میزان جوانمردی او فکر میکردم و او به حالت چهرهی من.

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:53

صفحه بندی