" اینجا جاییست که تو اینجایی"
روزهای نبودنت آغاز میشود. روزهای دور بودنت. اینجا، جایی میشود که تو اینجا نیستی. من آرامم...اما خوشحال، نه. آرامم دراین خلوت خودخواسته. دلم هنوز یک خواب طولانی میخواهد. که به هنگام بیداری بعدازآن، دستهای پدربزرگ دیگر زخم نباشد...و یک خواب طولانی تر که بعدازبیداری، تو ازسفر بازگشته باشی.
هنوز کتابهایم را دارم. هنوز با کتابهایم سرم را گرم میکنم. در دنیای نویسندگانی که نمیشناسم غرق میشوم و اکنون را فراموش میکنم.
هنوز برای گنجشکهایم نان و برنج میریزم و از صدای نوک زدنشان پشت پنجره اتاقم، لذتی عمیق وجودم را فرا میگیرد.
به آخرین دیدارمان، به چند ساعت دیگر فکر میکنم. که چگونه نگاهت و گرمای دستانت را به خاطر بسپارم برای روزهای نبودنت...چگونه نگران این مسیر طولانی نباشم...چگونه با دلتنگیام کنار بیایم...
با این همه اما میدانم که این دوری برای من و تو لازم است و این سفر به شهری که دوست ندارمش، آیندهی من و تو را رقم میزند...تو را بیشتر خواهم دانست در دوری...در نبودنم و نبودنت...وشاید این تنها تسکین است برای تحمل آنچه پیش روست...راستش هنوز هم فکر میکنم به این مسیر...این راه که ابتدا و انتهایش را نمیدانم...نفهمیدم از کجا دلم برایت تنگ شد..از کجا تو را به نام خواندم...از کجا وبرای چه سر بر شانهات گذاشتم و دستهایت را فشردم...من آنقدر تو را نمیدانم...تو را و خودم را...اما میدانم زمان که بگذرد همه چیز رنگ واقعیت به خود میگیرد...آری...زمان که ساحره ایست برای خودش.. بهمن ناتمام......
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 19:26