تمامش چند دقیقه بود...حسی درونی مرا قلقلک میداد. تصور اینکه تو پشت آن در ایستادهای...منتظر من...ساعت ۵ عصر پنجشنبه...پشت یک در آبی رنگ...با آن کاپشن گرم خردلی رنگت...و یک نگاه عمیق منتظر...در را باز کردم...غم عمیقی به دلم چنگ زد. چند قدم به چپ...و حالا نوبت آن کوچه بود...که باید وجب به وجبش را بدون تو و دستهایت پیاده قدم میزدم...
چقدر خستهام...نمیفهمم روزهایم چطور تمام میشوند...این روزهایی که ارزان از دست میروند، همان دوران طلاییست که جوانیاش مینامند؟
۹ روز از آخرین دیدارمان میگذرد و من هنوز نمیدانم باید چند روز دیگر صبر کنم. انتظار، صبر...صبر...انگار تمام زندگیام خلاصه شده در همین واژهی صبر.
چشمهایم را میبندم. میتوانم ساعت بزرگی را تصور کنم که تو به آن خیره شدهای...شاید تنها وجه مشترک بین احساس من وتو همین انتظاریست که میکشیم. اما انتظار برای چه؟ برای رسیدن؟ رسیدن چیست؟
پاسخ به تمنای دو تن، دو جسم برای باهم بودن؟ این است رسیدن؟
درد رامگر میتوان به اسارت واژه در آورد؟ مگر میتوانم تمام آنچه در ذهنم رژه میرود را به زبان بیاورم؟
قلبم تیر میکشد. این درد انگار هزار سال است که بر وجودم چنبره زده و تمام نمیشود.
چه خیالهای باطلی در ذهن میپروراندم...و حالا تمام تعریف من از کار دریک واژه خلاصه میشود: اضطراب...و نگاههای از بالا به پایین...
از بی مسئولیتی آن دخترک که همه چیز را رها کرد و رفت متنفرم...از اینکه مرا به زور جایگزین کسی کردهاند که اوست...ازینکه قلبم آرام نمیشود و یک درد مداوم در سرم تکرار میشود...از همهی این شرایط متنفرم. حالا معنای نبودنت را در این آشفته بازار ذهنی و جسمی بهتر میفهمم...
دنیا و آدمهایش خرابتر از آن چیزی هستند که فکرش را میکردم...
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90