به دیوار اتاقم که خیره شدم، متوجه شدم آب گل روی میزم پایین آمده.. چند روز است که آبش را عوض نکردهام؟
صدای تیک تاک پیوستهی ساعت رومیزی به گوشم میرسد. مامان درآشپزخانه درغذایش فلفل میریزد...آنقدر فلفل نوش جان کردهام که دیگر تندی معمولی غذا را حس نمیکنم.
به چند دقیقه پیش فکر میکنم.
چند کتاب، چند دفتر و مشتی خرت و پرت جلویم گذاشت و از من خواست برایش کادو کنم. تولد دوستش است...و از قضا این دوستش دختر خانمیست که نمیشناسمش...شاید چند وقتی ست که از او غافل شدهام. از روی لجبازی، دیشب برایش کادو نکردم...حسادت، لجبازی یا حس غم انگیز از دست دادن...نمیدانم...
شاید هم میدانم...شاید چون یاد روزی افتادم که فرمانده برای تولدم یک هدیه گرفته بود اما من آن را نپذیرفتم...و حالا بعداز این همه سال از مقایسهی خودم با آن دختر که قرار است این هدیه را ازبرادرم بگیرد، حرصم میگیرد.
چه احمقانه...
از خودم در آخرین روزهای بیست و هفت سالگی خندهام میگیرد... از کلمهی شوهر نفرت دارم...اما حالا که فکرش را میکنم باید آن را به کارببرم...واژهی جایگزینی ندارد...باید بگویم خواهر شوهر خوبی نخواهم شد...
وشاید حتی مادر شوهر خوبی نشوم...
البته اگر تاچند سال دیگر هنوز ازدواج معنایی داشته باشد...
به شخصیت خیالی تو فکر میکنم و چیزهایی که ممکن است به من نگفته باشی.
مامان میگوید: تو شبیه هم نسلی های خودت هم نیستی...طبیعیست که نسل برادرت رادرک نکنی...
تو میگویی مامان درست میگوید...من شبیه هم نسلیهای خودم نیستم...اما مگر من از مریخ آمدهام؟
عجیب است...برای همه چیز این دنیا عجیب است... بهمن ناتمام......
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31