شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد

خرید بک لینک

جمعه
۱۷:۴۷
هنوز پاهایم میلرزد. از ترس...نمی دانم چرا راهم را به سمت بام کج کردم و...بام پرشیب...با پای پیاده...وقتی وحشت تنهایی تمام وجودم را گرفت، وقتی آن چند نفر غریبه را چند قدم جلوتر دیدم که مرا نگاه میکردند، درست همان لحظه بود که گم شدم...انتهای آن بن بست بلند، چند پله بود که مقصدش را نمیدانستم... با تمام قدرتی که در وجودم مانده بود پله های سنگی اش را پایین رفتم...تمام پس کوچه های شیب دار و تنگ و تاریک را پشت سر گذاشتم بی آنکه بدانم به کجا میروم. حتی توان برگشتن و نگاه کردن به پشت سرم را نداشتم. امروز برای دومین بار معنای زن بودن دراین خراب شده را فهمیدم...وقتی خانمی باهمسر و کودکش مرا صدا کرد و گفت: خانم میاین پایین باما؟
و من که زبانم بند آمده بود، فقط سوار شدم...من اینجا چه میکردم؟ به هوای گرفتن چند عکس از غروب، به هوای تنها قدم زدن، به هوای تجدید یک خاطره ی خیلی دور، من آنجا چه چیز را گم کرده بودم؟
چرا شبیه گناه کاران نگاهم میکردند؟ چرا عصر جمعه اینقدر ترسناک است؟ چرا زن بودن جرم است؟
چرا زن بودن زنجیر است؟
چرا تواینجا نیستی...چرا نیستی که چراهای مرا جواب دهی؟ و چرا من باید تمام چراهای تو را به جان بخرم؟
از این همه سوال خسته ام. چرا کسی حجم خستگیام را نمیفهمد؟
دلم میخواست به پرده ی سینما، خیره شوم. دلم میخواست در یک کافهی ناشناس، بنشینم و کتاب بخوانم. کتاب با طعم بابونه...اما حالا کجا هستم؟ سرگردان در کوچه پس کوچههای این شهر که حالا دیگر برایم آشنا نیست...

از تلخی دیروز پناه میبرم به آفتاب و امروز که بر تارموهایم میتابد و آن را روشن تر میکند. چشمهایم را میبندم.
خستهام. اما نه آنقدر که تاب ادامه نداشته باشم. صدای براهنی در گوشم میپیچد...این شعر دلپذیر...این واژه های دردناک دلچسب...

نیامد و

شتاب و کردم که آفتاب بیاید
نیامد
دویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش میریخت که آفتاب بیاید
نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد
چو گرگ زوزه کشیدم
چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
دریدم
شبانه روز دریدم
که آفتاب بیاید
نیامد
چه عهدِ شومِ غریبی!
زمانه صاحبِ سگ، من سگش
چو راندم از درِ خانه
ز پشت بامِ وفاداری
درون خانه پریدم
که آفتاب بیاید
نیامد
کشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را
چنان گدازهی پولاد سوی خلق گرفتم
که آفتاب بیاید
نیامد
اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچههای جهان را
ولی، گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست
نه در حضور غریبه
نه کنجِ خلوتِ خود
گریستن نتوانستم که آفتاب
بیاید
نیامد

رضا براهنی

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 19:26

صفحه بندی