نگاهت، کبود حنجرهام زخمی دستهایت، مفهوم مطلق انتظار وشانهات، پناهگاهی برای نفس کشیدن... تو از انتهای شب آمدی، و روشنایی آغاز شد شعرهایم، کلمه شد؛ از چشمهایم بارید.
تو مفهومِ مجردِ خواستنی پنهانِ آشکار، سطر سطر تو صبر، سایهات، مهربان، سخاوتمند، به سان درخت... نگاهت، شعریست ناسروده، خشکیده در گلو...