تمام آنچه میخواستم، کلمهای بود که از چشمهایت میخواندم.
آرام نگاهم میکردی
و نجیب.
اینجا دوچراغ کم نور، درست بالای سرم روشناند. صدای همهمه میآید. احساس خستگی میکنم. دلم به طرز عجیبی خواب میخواهد.
انگار فراموش کردهام که اینجا کجاست و من اینجا چه میکنم.
اینجا، بدون تو...به دور از چشمهای تو.
چقدر واژه کم است...چه قدر زبانم زور میزند که احساسم را بگوید اما نمیشود...
میگویی خسته نمیشوی و من هنوز منتظرم. هنوز منتظرم خسته شوی و واژه هایت را ازمن پس بگیری.
منتظرم اما نمیترسم. از نبودنت نمیترسم، از نداشتنت نگران نیستم.
عاطفه و مریم را دیدم...دستهای کوچکشان، دیگر کوچک نبودند...
نازنین، چنان مرا تنگ درآغوش گرفته بود که نمیدانستم دقیقا باید چه واکنشی نشان دهم. مدینه هنوز برایم نقاشی میکشید...پریسا روی تخته نوشته بود:
*من خانم نگار را دوست دارم*
لذت عمیقی تمام وجودم را گرفته بود. شور، شعف...چه کودکانه ذوق میکردم...از آن همه استعداد...آن همه کودکی...آن همه زندگی...
دلم میخواست آنجا بودی و میدیدیشان. هرچند مطمئن نیستم چندان برایت جالب باشد. همانطور که برای دیگران مسخره است...پرسه زدن در آرایشگاه و کافیشاپهای شهر را دوستتر دارند تا سر و کله زدن با کودکان کار...
حتی مادرم فکر میکند این کار وقت تلف کردن است...فکر میکند به جایش کارهای مفید دیگری میتوان انجام داد...مثلا میتوان درس خواند و دکترا گرفت...یعنی این یک ساعت درهفته تنها مانع گرفتن دکتراست؟
شهرزاد پوزخند میزند. شبیه همان پوزخندهایی که دراولین دورهمی دانشجویی، تمام همکلاسیهایم به من و چشمهای منتظرم تحویل دادند...هیچگاه نفهمیدم، نمیفهمم چرا...
همانطور که نمیفهمم چرا این حجم ازخستگیام و اعتراضهای دیگران نمیتواند مرا از رفتن به سمت جمعیت باز دارد...
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87