باباسی

خرید بک لینک

این دومین تجربهی سفر من با قطار است.
اولین سفرم از تهران به سمنان بود. مسابقات ریاضی. اکنون برای اولین بار من و تو با هم همسفر شدهایم.
تو خوابیدهای و من طلوع را به تماشا نشستهام.
از اولین سفرمان فقط همان چند خط بالا را نوشتم. نمیدانم چرا.
چند هفتهای میشود که بازگشتهایم.
با کلوچهها و شیرینیهایی که دیگر در حال تمام شدن هستند.
آرامتر از قبل شدهام. بااینکه در دلم کسی نشسته و مدام به وجودم چنگ میزند اما بغضها و دلتنگیهایم را کمی بیشتر مهار میکنم.
هیچکس نمیداند در دلم چه رختی میشویند.
از این کهنه دردی که دوباره سفرهاش وسط وجودم پهن شده است.
امشب آرام بخشم را نوش جان کردم و بعد با تو به سخن گفتن مشغول شدم.
امشب یکی از کوله بارهای سنگینم را زمین گذاشتم. احساس میکنم کمی آرامتر شدهام.
صدای کسی را شنیدم که دوستش داشتم.
..................
احساس انزجار میکنم. احساس میکنم تحملم تمام شده است.
به زندگیهای دیگری فکر میکنم که میتوانستم در آنها باشم. شبیه دختری که در کتابخانهی نیمه شب، به حسرتهایش بازمیگردد و قسمتی از تمام آنها را زندگی میکند.
میتوانستم در یک زندگی، منجم شوم. یا در دیگری، یک نقاش، حتی میتوانستم در یکی از زندگیهایم مادر باشم. یا اصلا ازدواج نکرده باشم.
..........
باز هم صدا می آید. صدای فریاد.
در سرم انگار کسی فریاد میکشد.
من در اتاق ساعتها تنها ماندم و تو نیامدی.
وقتی آمدی که دیر شده بود. جانم از تنهایی به لب آمده بود. و آنگاه چشمهایت را هم بستی و به خواب رفتی و من تنهاتر شدم.
فردا هم تو خواهی رفت و من دیگر به تنها ماندن عادت کردهام.
در خانهی کوچکمان قدم میزنم. خانه برایم شبیه زندان است.
هیچ چیز شبیه گذشته نیست. نه تو، نه این خانه...نه حتی خودم.
نه رنگ کردن موهایم حالم راعوض میکند نه سفر نه کار و نه کتاب. خستهام. شاید درمانده ام. پای چپم درد میکند...هنوز...
...........................
بیش از یکسال از روزی که با هم در این خانه زندگیمان را آغاز کردیم گذشته است.
من کمی آرامتر شدهام و شاید تو نیز حالا دیگر خوب میدانی که در هر شرایطی با ناسازگاریهای من چطور برخورد کنی. چطور توجه و علاقهات را به من نشان بدهی که احساس غریبی در این خانه خفهام نکند.
حالا دیگر در این خانه آرام میگیرم. به تمام وسایلش عادت کردهام و از تنها ماندن در اینجا فرار نمیکنم. کارهایم را با دقتتر انجام میدهم و همه چیز این خانه را دوست دارم...
.......................
۳۰ آبان ۱۴۰۱ بود. تو بعد از سالها سرماخورده بودی و من نیز خودم را در خانه قرنطینه کرده بودم.
تلفن زنگ خورد...
پیش از آنکه تو چیزی بگویی همه چیز را فهمیدم...
دنیایم از حرکت ایستاد...
قصهی پدر بزرگ، تمام شد...
قصهی این مرد عجیب دوست داشتنی به پایان رسید... وقتی به آنجا رسیدم و آمبولانس را دیدم، پاهایم خم شد... بابا... تو را کجا میبردند... بی آنکه ببینمت رفتی؟
هر چه ضجه زدم نگذاشتند ببینمت...نگذاشتند دستهای مهربان و نحیفت را ببینم و ببوسم...مرا به زور بالا بردند...تخت خالی ات دهن کجی میکرد. مادرم گریه نمیکرد. کنار تختت نشسته بود و مبهوت...
جای خالیات...
بابا...
آخ بابا...
مرد نازنین من...جناب سرهنگ عزیزم...
حالا من چطور باید باور میکردم که تو دیگر نیستی...
باید میدیدمت... همه میگفتند بهتر که ندیدی وگرنه تا آخر عمر از جلوی چشمانت کنار نمیرفت اما من برای دیدنت مصمم بودم.
پدرم به من قول داده بود که تورا ببینم...صورت ماهت را. حلوایت را خودم درست کردم. حلوای تو را. و این خوش طعم ترین حوایی شد که در عمرم خورده بودم... و چقدر همه دوستش داشتند...حلوای تو را...بابا چه پوست کلفت شدهام...چطور حوای تو را خوردم...
بابا...بابا جان...
این آدمها امروز برای تو نماز میخواندند؟
مگر نمیدانند که تو نماز خواندن را قبول نداشتی؟ من بر تو نماز نخواندم...من تنها کسی بودم که بیرون از آن صف، بیرون از آن آدمها ایستادم و تابوتت را نگاه کردم...
چه تابوت سردی...
بدن نحیفت مگر توان این همه سردی را داشت...
بابا...من صورتت را دیدم...شبیه همیشه بودی...
مثل ماه...با چشمهایی بسته...به خواب رفته بودی...
دیدمت، ضجههایم را زدم و بعد انگار تازه آرام گرفتم. انگار تازه باورم شده که دیگر قرار نیست ببینمت، صدایت کنم...ببوسمت...
جناب سرهنگ من،
قهرمان من...
سرور من...
تا آخرین دانهی خاک خانهی جدیدت را نشستم و تماشا کردم...امیر من روی تو خاک میریخت...
امیری که آنقدر دوستش داشتی...
من همه چیز را دیدم...مو به مو...لحظه به لحظه...
کاش مرا هم همان جا دفن میکردند. کنار تو...
کنار تو...
خدانگهدار تمام زندگی من...
خدانگهدار تنها مشوق من...
خدا نگهدار امن ترین انسان زندگی من.
خدانگهدار پدر...بزرگ پدر من...
خدانگهدار یادگار شیرین ترین خاطرات زندگی من...
خدا نگهدار برای همیشه... تا روزی که من هم دوباره ببینمت...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱ساعت &nbsp توسط ن  | 

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:59

صفحه بندی