۱۴۰۰ تمام شد و ما وارد زندگی در قرن جدید شدیم. این روزها اوضاع کرونا کمی بهتر شده است اما کسی نمیتواند آینده را پیش بینی کند.
امسال از پدربزرگ فقط چشمهایش را دیدم. چشمهایش، دردناکترین صحنهی زندگی من... کاش صدایش را میشنیدم...کاش تنها یک واژه...
افسوس...
امسال اولین بهاری بود که تو را کنار خود داشتم. نمیدانم چند بهار دیگر کنار تو خواهم بود.
ساعت ۲۲:۵۲ از ۲۵امین روز قرن جدید است. من در اتومبیل کنار تو نشستهام. ترانهی مرا ببوس گلنراقی پخش میشود. تو دستهایم را در آغوش میگیری و من به نوشتن ادامه میدهم.
استاد چند روز پیش به من گفت یادم بماند من و تو برای کنار هم بودن چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم. یادمان باشد که این زندگی را با چنگ و دندان حفظ کردیم.
احساس میکنم آرامتر شدهام. به دوری از خانوادهام عادت کردهام و به خانهی جدیدمان خو گرفتهام. حتی به تنها ماندنم در خانه از صبح تا شب.
تمام اتفاقهای عجیب کودکیام این روزها بیدار شدهاند و جلوی چشمهایم رژه میروند.
خانم روان شناس میگوید طبیعیست. در مسیر درمان حتی خوابهای آشفته هم خواهی دید.
حالا دلیل بسیاری از چیزها را به خوبی میدانم.
خودم را بهتر میفهمم و دقیقتر میشناسم.
زخمهایم را میبینم. دردهایم را دیگر پنهان نمیکنم. حتی در اتاق درمان اشک میریزم.
به جای تمام روزهایی که کودکی نکردم.
امروز بعد از حدود سه سال، دوباره وارد مترو شدم. آدمها را دیدم که چقدر متفاوت شدهاند. و از آنجا وارد اتوبوسی شدم که از خانهی مادرم میگذشت... باورم نمیشد که مقصدم دیگر آن خانهای که ۲۰ سال تمام در آن زندگی کردم نیست.
احساس عجیبی بود. با حسرت به کوچهمان نگاه کردم و به خانهی کسی آمدم که همسر من است.
شاید هنوز بعد از گذشت ۶ ماه برایم سخت است که اینجا را خانهی خودم بدانم.
این روزها بیش از حد خواب آلودهام. اما وقتی چشمهایم را میبندم به خواب نمیروم.
حکایت عجیبیست زندگی.
آدم عجیبی شدهام.
دلم پازل میخواهد. باید همین فردا بروم پازل بخرم.
کاش در خانه تنها نبودم. کاش تو زودتر برمیگشتی.
کاش کمی خوابم ببرد...
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102