از فروردین، تنها، شنیدن صدای باران از پشت پنجره و لمس هوا و قدم نزدن در روزهایی که میتوانستند بهترین روزهایمان باشند، برایم ماند.
۲۵ روز از آخرین دیدارمان گذشته است. این طولانیترین دوری این چند سال ماست.
هنوز به ندیدنت عادت نکردهام.
هنوز دلم میخواهد این شیشه را بشکنم و از پشت این تصویر، تو را در آغوش بگیرم.
کاش حداقل میدانستم چند روز دیگر میتوانم تو را ببینم.
آنگاه شاید تحمل همه چیز سادهتر میشد. معجزهی شمارش معکوس.
چه خیالها داشتیم...برای خانه... برای خودمان... برای زندگی...
اما نشد... و نمیدانم تا کجا قرار است نشود.
خستهام یار. یار دلنشین دور افتاده از من. دلم هوای تازه میخواهد.
یک قدم زدن بی انتها... بی اضطراب...
انگار در تمام نداشتههایمان، داشتههایی
بود که آنها را نمیدیدیم و قدر نمیدانستیم.
تمام زندگی حسرت است... حسرت گذشته. نگرانی آینده...
کاش میتوانستم تو را لمس کنم، نه. تنها نگاهت کنم. حالا میفهمم چشم چه موهبتیست و غایت دست چیست. رسالت این جسم را چه کسی تعیین میکند.
کاش آخرین بار، در آخرین دیدار، آن همه برای رفتن عجله نکرده بودم.
چهقدر زندگی شیرینتر میشد اگر میدانستیم آخرین بار از هر پیشامد چه زمانیست.
این روزها و شبها از همیشه سختتر و مبهمتر میگذرند.
دلم پرمیزند برای یک قدم زدن ساده. حتی در اوج گرمای تابستان.
قدر چه روزها و لحظههایی را ندانستیم...
سومین شالگردنت را میبافم. این بار یشمی، رنگ مورد علاقهی خودم.
میخواهم در اولین دیدارمان این ارمغان روزهای سخت دوری را به دور گردنت بپیچم.
دلم یک رویا میخواهد،
یک رویای بی انتها.
از تمام آنچه از دست رفته است
و دیگر به ما باز نمیگردد
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123