صدای گنجشکهایم را میشنوم که پشت پنجرهی اتاقم خرده نانهایی را نوش جان میکنند که هرشب برایشان میریزم...جز این و صدای راه رفتن عقربه های ساعت روی یک صفحهی سرد توخالی، دیگر هیچ صدایی نیست...
هوا سردتر شده است. و خشک تر...ولی ابری درآسمان برای باریدن نیست. صاف است و آبی...آبی...راستی اگر تمام آبهای زمین خشک شوند، آسمان به چه رنگی در میآید؟
چند ساعت دراز کشیدهام؟ چقدر زمان دیرمیگذرد...چقدر محتاج خواب بودم...و تنهایی...تنهاییام را باتو گم کرده بودم. از وقتی که آمدی...دلم برای تنهاییام تنگ شده. ازتو خواستم یک روز بامن سخن نگویی اما...چرا نمیتوانی؟ وابستگی...عادت و احساس نیاز...
این تمام چیزیست که از عشق باور کردهام.
مگر نمیگفتی بنویسم؟ مگر نمیخواستی؟ مگر نمیپرسیدی که آن همه شور برای نوشتن به یک باره چه شد؟ به تو خواهم گفت.
برای نوشتن، برای دوباره نوشتن، نیاز به خلوت و تنهایی گاه گاهم دارم. این چیزیست که دیگران نمیتوانند بپذیرند اما تو بپذیر. تو که مرا دوست داری بپذیر...کمی خودخواهی و دلتنگیات را کنار بگذار. میخواهم حداقل یک روز بعد از این همه مدت، تنها بمانم. حتی از اتاقم بیرون نمیروم. غذای عزیزی را که برایم روی میز آشپزخانه گذاشته بودند نخوردم. به جایش دو تخم مرغ را آنگونه که همیشه دلم میخواست و نمیگذاشتند، نیمرو کردم و خوردم...چه لذت عمیقی بود...گمان نمیکنم هیچ آدمی تااین حد دلش بخواهد گاهی تنها باشد. همه از تنهایی انزجاردارند..و من هرگز نمیفهمم چرا؟
مگر چه چیز عجیبی ست که آدم یک روز از دنیای بیرون فاصله بگیرد و به دنیای درونش بازگردد؟
دلم هنوز هم خواب میخواهد اما یک ساعت دیگر شاگرد محترم تشریفش را میآورد و این خلوت خودخواسته را به هم میزند...
دیشب، وقتی روبه رویم ایستادی وشانههایم را گرفتی، برای لحظهای ترس از بزرگ شدن تمام وجودم را گرفت. ترس از کنده شدن از دنیای کودکی...دنیای آدم بزرگها را همیشه آلوده میدیدم. حتی در پاکی نگاه تو و نجابت دستهایت، همیشه به دنبال نقطهای تیره و تار میگردم...چیزی که مرا از تو دور کند...چیزی که تو را در ذهن و اندیشهی من خراب کند...شاید هنوز نمیتوانم باورکنم که میتوان عشق را در چیزی جز هوس یافت.
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92