چنین شدید تو را نمیدانستم

خرید بک لینک

پدربزرگ میگوید کمی آرام باش...دلم میخواست بگویم: آرام بودم که زندگیام را باد باخود برد...و شاید تمام روزهای نوجوانیام را. حالا میتوانم تمام دردهایم را ببارم. تو اولین کسی بودی که تَرَکهای روی انگشتم را لمس کردی. کاش ترک های روحیام را میدیدی. خستهام و تمام تنم درد میکند. خستهام و تمام روحم درد میکند. دلم میخواهد سکوت کنم. دلم میخواهد فریاد بزنم.
دلم میخواهد ببارم. تمام این خشمها را به یک باره ببارم.
اما تنها کاری که میکنم این است که میبافم...تمام دلخوشیام خلاصه شده در یک اتاق کوچک با سیزده فرشتهی بیگناه که نمیدانند خشم آدمیان و روزگار بی رحمی که درآن محکوم به زندگی کردن شدهاند، قرار است چه بر سرشان بیاورد.
پریسا پرسید: شما چند بچه دارید...
گفتم ازدواج نکردهام و تعجبشان تا آسمان قد کشید...وتنها سعیده بود که گفت: چه بهتر که شبیه افغانیها نیستید...که ده ساله ازدواج کنید...
احساس کردم فرو ریختم...این دختر، از من چه میدانست؟ من از او چه میدانستم؟ از او و امثالشان که کودکی نکردند اما در کودکی بار سنگین مادر شدن را به دوش کشیدند در حالی که خود، کودک بودند...


صدای گنجشکهایم را میشنوم که پشت پنجرهی اتاقم خرده نانهایی را نوش جان میکنند که هرشب برایشان میریزم...جز این و صدای راه رفتن عقربه های ساعت روی یک صفحهی سرد توخالی، دیگر هیچ صدایی نیست...
هوا سردتر شده است. و خشک تر...ولی ابری درآسمان برای باریدن نیست. صاف است و آبی...آبی...راستی اگر تمام آبهای زمین خشک شوند، آسمان به چه رنگی در میآید؟
چند ساعت دراز کشیدهام؟ چقدر زمان دیرمیگذرد...چقدر محتاج خواب بودم...و تنهایی...تنهاییام را باتو گم کرده بودم. از وقتی که آمدی...دلم برای تنهاییام تنگ شده. ازتو خواستم یک روز بامن سخن نگویی اما...چرا نمیتوانی؟ وابستگی...عادت و احساس نیاز...
این تمام چیزیست که از عشق باور کردهام.
مگر نمیگفتی بنویسم؟ مگر نمیخواستی؟ مگر نمیپرسیدی که آن همه شور برای نوشتن به یک باره چه شد؟ به تو خواهم گفت.
برای نوشتن، برای دوباره نوشتن، نیاز به خلوت و تنهایی گاه گاهم دارم. این چیزیست که دیگران نمیتوانند بپذیرند اما تو بپذیر. تو که مرا دوست داری بپذیر...کمی خودخواهی و دلتنگیات را کنار بگذار. میخواهم حداقل یک روز بعد از این همه مدت، تنها بمانم. حتی از اتاقم بیرون نمیروم. غذای عزیزی را که برایم روی میز آشپزخانه گذاشته بودند نخوردم. به جایش دو تخم مرغ را آنگونه که همیشه دلم میخواست و نمیگذاشتند، نیمرو کردم و خوردم...چه لذت عمیقی بود...گمان نمیکنم هیچ آدمی تااین حد دلش بخواهد گاهی تنها باشد. همه از تنهایی انزجاردارند..و من هرگز نمیفهمم چرا؟
مگر چه چیز عجیبی ست که آدم یک روز از دنیای بیرون فاصله بگیرد و به دنیای درونش بازگردد؟
دلم هنوز هم خواب میخواهد اما یک ساعت دیگر شاگرد محترم تشریفش را میآورد و این خلوت خودخواسته را به هم میزند...
دیشب، وقتی روبه رویم ایستادی وشانههایم را گرفتی، برای لحظهای ترس از بزرگ شدن تمام وجودم را گرفت. ترس از کنده شدن از دنیای کودکی...دنیای آدم بزرگها را همیشه آلوده میدیدم. حتی در پاکی نگاه تو و نجابت دستهایت، همیشه به دنبال نقطهای تیره و تار میگردم...چیزی که مرا از تو دور کند...چیزی که تو را در ذهن و اندیشهی من خراب کند...شاید هنوز نمیتوانم باورکنم که میتوان عشق را در چیزی جز هوس یافت.

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 19:26

صفحه بندی