بهمن تمام شده و ۹۸ نفسهای آخرش را میکشد. شبیه همیشه خسته و کمی کلافهام. شاید بیشتر از کمی...
به سال پیش و چشمهایم فکر میکنم.
به بیماری دیوانهکنندهای که در این مدت خون چشمهایم را مکید. دکتر میگوید تمام شده، من اما هنوز میترسم. تو از فرداهای نیامده میگویی، از فانتزیهای ذهنیات. من میشنوم، میخندم اما هیچ تصوری از آینده در ذهنم شکل نمیگیرد.
دیگر برایم امید و اعتمادی نمانده.
انگار در حلقهی یک نگرانی بیانتها اسیر شدهام.
تو تنها روزنهی امید منی در این حجم از تاریکی و ناامیدی.
روزنهای شبیه به چراغی نفتی که پت پت میکند و هر لحظه ممکن است تمام شود.
من از سخن، تهی شدهام. از فکر، از خیال، از دوست، از هر چه تعلق است، حتی از تو...
به چشمهایت نگاه میکنم. نگاهت، به تمامی، حس زنده بودن و لبخندت، فراموشیست، با این همه اما واقعیت، چون پتکیست که بر سرم کوبیده میشود.
زندگی، تلختر از همیشه میتازد.
این روزها درست شبیه سال قبل، هولناکاند.
همه چیز آنقدر تلخ است که شیرینی قدم زدن در خانهی رویاهایمان، میان تلخیاش گم میشود.
تو به خواب رفتهای و من نیمه شب، گل گاو زبان دم میکنم.
شاید این اولین شب آرامش من و توست بعد از این همه تحمل و سختی.
من هنوز از فردا میترسم. از نیامدهها میترسم. از این اتفاقهای ناگوار...از این مرگهای بی دلیل...
مگر ما از دنیا چه میخواهیم که اینگونه سر جنگ دارد؟
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74