آبان روزهای آخرش را به رخ میکشد. هوا سردتر شده و زمین یادش آمده باید به خود بلرزد.
احساس میکنم قرنهاست ندیدمت. دیدار ما محدود شده به دو زمان، هنگام طلوع آفتاب، یا بعد از غروب.
کاش تابستان بود و هوا گرمتر...اما نه، حاضر نیستم لذت خوردن آش سبزی داغ در سرمای زمستان کنار تو را با گرمای تابستان عوض کنم.
آن روز وقتی با یک کیف بر دوش به سرعت و با جدیت تمام، در ایستگاه مترو راه میرفتی و مرا نمیدیدی که خیره به تو نگاه میکردم، فهمیدم که دلم برایت تنگ شده است.
دوباره خوابهای آشفتهام بازگشتهاند.
تابلوهای شهر را نگاه میکنم. این اولین بار است که چنین جملهای را عریان میبینم "دوسِت دارم".
در خاکی که دوست داشتن جرم است و دوست داشته شدن، رنج.
هر روز مادران زیادی میبینم با کودکانی قد و نیم قد که حتی در آن چند لحظهی کوتاه در اتوبوس هم از پس آنها بر نمیآیند. کلافگی، خشم و گاهی بی تفاوتی نسبت به کودکانشان که اتوبوس را زیر و رو میکنند، برایم ترسناک است... به این فکر میکنم که جهل با آدمها چه میکند...چقدر زندگی را سختتر میکنند...نمیفهمم چرا...شاید این کودکان بیشتر حاصل تجاوز و لذتاند تا عشق. عشق؟
کاش میشد با چند تابلوی "دوسِت دارم"
عشق را به مردم این خاک برگرداند.
اما افسوس که همه چیز ازبین رفته است و جز سیاهی، نفرت، خشم، گرانی و اندوه انگار هیچ چیز نمانده.
نمیدانی چه قدر حرف برای گفتن دارم اما توانی برای نوشتن، نه...
کودکی گریه میکند. مادرش او را در آغوش نمیگیرد، حتی نگاهش نمیکند.
رد پای اشک خشک شده، بر چهرهی معصوم کودک، مانده و به من نگاه میکند. به او لبخند میزنم. انگار با لبخند
غریبه است. زبان مادر وخواهر کوچکش، برای ساکت کردنش، بی توجهی و در نهایت کتک است.
تو بگو آن یازده دقیقهی کذایی ارزش این را دارد که کودکی ناخواسته به دنیایی سراسر سیاهی قدم بگذارد؟
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89