بهمن ۹۷

خرید بک لینک

سی و پنج روز گذشت و بلاخره چشمم به تو که پشت آن در آبی عزیزم ایستاده بودی، تر شد.
در آن کافهی کوچک زیبا که میزبان، پیرمرد و پیرزنی نازنین بودند، اولین هدیهی تولدم را به من دادی...
امروز بعداز ۶ روز استراحت مطلق در خانه، دستهای نرم و لطیف آفتاب را روی گونههایم حس میکنم. هوا به سردی یک هفته قبل نیست و تنها نسیم ملایمی میوزد. تو اینجا نیستی و من به نبودنت فکر میکنم، به دیشب که با یادآوری خاطرات شیرین چندماه پیش، اشک تمام صورتم را پر کرد...انگار برای اولین بار نبودنت در تصورم، عینیت یافته بود و احساس غمی عمیق به روحم چنگ میزد.
......................................................

ذهنم خالیست. این شاید اولین بهمن است که روبه انتهاست و من هنوز کلامی ننوشتهام. وقتی به روزهای پر شور و حرارتی فکر میکنم که روزی چند بار مینوشتم، دلم میگیرد..
حتی سفر و نشستن کنار دریای جنوب هم مراتحریک به نوشتن نکرد...
کم کم احساس ترس میکنم. چقدر عوض شدهام. چقدر فاصله گرفتهام از آنچه بودم.
......................................................

درآغوشت اشک میریختم. تمام سعیام را کردم که نبینی اما صدای نفسهایم...
چرا اشک میریختم؟ از ترس؟
ترس از دست دادنت؟ یا ترس روزهایی که هیچ نمیدانمشان؟
قلبم شبیه طبل میزد...محکم...پر قدرت...پر تنش...چند ساعت گذشت؟ نمیدانم. نمیتوانستم از تو دور شوم.
این تنها چیزی بود که میدانستم.
از این حجم بودنت در خاطرم گاهی میترسم. گاهی احساس قدرت میکنم...
فردا هم به رسم دیرینهی دوست داشتنیمان به تاتر میرویم...نمیدانی چقدر بیتابم..چقدر بیقرارم...چقدر در من میتپی...چقدر دوستت دارم...
چقدر بغضهایت را، زهرخندهایت را، حتی اخم هایت را دوست دارم...
من از هر آنچه که هست، رها میشوم و به تو میاندیشم که نیستی...
فکر میکنم که خدا اگر میخواست تو را از من بگیرد چرا آنطور تو را سر راه بی پایان من قرار داد؟
چرا خدا تداوم این آرامش عمیق را نمیخواهد؟ مگر ما، من و تو چه کردهایم که این همه به دنیا و آدمهایش بدهکاریم؟
اشک تمام صورتم را پر کرده بود و تو در آن تاریکی جز صدای هق هق کوتاه من هیچ چیز نمیشنیدی.
دریا موج میزد و مرا بی تاب تر میکرد. دلم میخواست آنجا بودی تا میشنیدی که دریا چه عاشقانه مینوازد سمفونی دلتنگیاش را.
تحمل ندیدنت برایم هرلحظه سخت تر میشود. تحمل دور ماندن از دستهای نجیبت...
شاید تا قبل از دیدن تو هیچ درک درستی از عشق نداشتم. واژه ی نجابت را نمیشناختم و لذت دوست داشتن در رگهایم جریان نیافته بود.
......................................................

یک روز است که باران بی وقفه میبارد. درست از زمانی که از هم جدا شدیم. باران بارید و تندتر شد، هنوز هم باران میبارد. دلهرهی عجیبی وجودم را گرفته بود. دستهایم از شدت نگرانی یخ زده بود...
و تو دستهایم را "ها" میکردی که گرم شوم...نمیدانستی سردی ناشی از ترس با"ها" کردن ازبین نمیرود...
نمیدانستم فکرت کجاست...اما کنار من نبود. نه هنگام دیدن تاتر و نه پس از آن... انگار در دنیای خودت غرق شده بودی...انگار مرا نمیدیدی.
شاید حتی حرفهایم را نمیشنیدی...
در آن تاریکی مطبوع، تمام مدت انگشتهایم را میان دستانت گرفته بودی. مثل کودکی که دست مادرش را محکم میچسبد تا در ازدحام جمعیت، گم نشود. ماشین درست چهار بار خاموش شد...وسط خیابان های شلوغ و پر ترافیک... چند بار تا مرز تصادف پیش رفتی...
چند دقیقه مانده بود به رسیدن و جداشدنمان... از تو خواستم ماشین را کنار خیابان پارک کنی. دلم میخواست حرف بزنی. احساس میکردم خسته و درماندهای. و شاید مضطرب. هر چه پرسیدم هیچ نگفتی...اگر نمیتوانستم تو را آرام کنم چرا باید در زندگیات میماندم؟
اگر نمیتوانستی برایم حرف بزنی...
از هر آنچه تمرکز تورا گرفته بود و حالت را خراب تر از همیشه کرده بود.
بغض گلویت را گرفته بود...درآغوش گرفتمت... نمیدانم چقدر گذشت...چقدر گذشت تا اشک در چشمهایت حلقه زد و انگار آرامتر شدی. چطور میتوانستم تو را با آن حال رها کنم؟ چطور تنهایت میگذاشتم؟
تا آخرین لحظه دستم را رها نکردی. گویی آخرین دیدار است... باران شدت گرفته بود...و من دچار دلهره ای غریب شده بودم. دلهرهای که هنوز با من است...چرا این باران بند نمیآید؟

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31

صفحه بندی