۳۰ آذر ۹۷

خرید بک لینک

از ۳۰ آذر ۹۳ تا یلدای ۹۷، چهار پاییز و چهار زمستان گذشت...چهار سال پیش درچنین روزی هرگز تصور نمیکردم چهار سال بعد، نگران کسی چون تو باشم و به انتظار رفتنت...برای تو این نبودن، این رفتن، شاید آنقدر عمیق و بزرگ نباشد اما برای من آذر همیشه بوی رفتن میدهد. رفتنهای بی بازگشت و به رنگ بد عهدی ست. این همه اصرار تو برای نوشتنم رادرک نمیکنم. از دل این ویرانهها به دنبال چه چیزی میگشتی؟
درحضور نویسنده! سرت را پایین انداخته بودی و مرا میخواندی...چه لذتی داشت نگاه کردن به حالت چهرهات..انگار برای اولین بار بود که آن قدر عمیق نگاهت میکردم. شاید چون برای اولین بار بود که تو نگاهم نمیکردی...خندیدم...و تو دلیل خندیدنم را ندانستی...
من تو را نمیدانستم. چشمهایت را نمیدانستم. اما دستهایت برایم آشنا بود. سرم را روی شانه هایت گذاشتم و برای دقایقی خواب مرا به آن سوی ابدیت برد.
این زمان بود که میگذشت؟ باآن سرعت عجیبش...
به پردهی سینما خیره شده بودم. چقدر آن تاریکی دلپذیر را دوست داشتم. و تو را که کنارم نبودی اما مدام درخاطرم تکرار میشدی. در صندلی خالی کنار من...
ساعت ۱۶.۲۳ است. امروز اینجا شیراز است. اما فردا اینجا شیرازنیست.
تهران را با تمام بزرگیاش دوست ندارم. آدم میان آدمهایش یخ میزند.
تهران، برای من دیگر یادآور شهر مادرم نیست که دوستش بدارم. یاد آور روزهای مزخرف و جادهای تاریک است و وسعت تنهایی. به شهری میروی که دوست نمیدارمش...از من میخواهی به زندگی در شهری فکر کنم که دوست نمیدارمش...چقدر نگرانم...نگران تو...خودم...نگران این کار تمام وقت که حالا تمامش را باید به تنهایی انجام دهم... چقدر خوب نیستم...دراین شرایط تنها یک چیز کم بود. تولد دوستانم!
زندگی، اجبار تلخ بیهودهایست انارام من...که هر چه بیشتر در آن غرق شوی، بیشتر دچار آشفتگی و سردرگمی میشوی...چقدر خستهام..
چقدر خواب مرا گرفتهاست..
چقدر شانههایت را کم دارم...انگار آذر زاده شده تا...زمستان سردی پیش روست...کاش میتوانستم با تصور بهار، کمی، فقط کمی گرم شوم...

بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 19:26

صفحه بندی